أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
95
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
و انحطاط در ان تبيين نبود بلكه بيك قرار ايستاده بود و وقت انحطاط وقتى باشد كه مرض در تناقص و نقصان آن تبيين باشد تا وقتىكه اثر آن امراض نماند و هركدام ازين اوقات را كلى گويند و اين اوقات كلى منقسم مىشود باوقات جزئى كه آن سه قسم بود يكى ابتداء آن وقت دوم وسط آن را اوقات سوم آن را آن وقت پس ابتدا را ابتداى باشد و گويند كه ابتداء ابتداء اوسط ابتداء و انتهاى ابتدا و همچنين گويند كه ابتداء انتها و وسط انتها بازگويند ابتداى انحطاط و اين اوقات كلى و جزئى گاهى آن را اعتبار كنند بحسب مرض از ابتداء تا بانتها و گاهى بحسب نوبهنوبه بود از بيماريها ذى نوائب و اين وقت نوبت را چون نسبت دهند با اوقات تمام بيمارى آن را اوقات جزئى گويند به نسبت باتمام اوقات فصل هشتم در تمام قول در بيماريها و امراض از تسميه و شركت و بلدى و فصلى و متوارث و متجاور و مسرى اما تسميه امراض از چند گونه بود يكى بحسب اعضاى كه حامل آن مرض باشد پس بحسب محل باشد چنان كه ذات الجنب كه نام ورم جنب بود ديگر ذات الريه كه نام ورم ريه باشد و چون ذات العرض كه در ان ورم در حجاب حاجز باشد و مثل سرسام كه ورم در پردهاى سر باشد يا در مغز سر بود و ديگر نام مرض را بحسب عرض هم مىنهند چنان كه صرع را مىگويند از جهت آنكه عارض اين مرض سقوط مىشود و آن را صرع ازينجهت گويند و الا اصل مرض سده باشد عسر نام در بطون دماغ ديگر اسم مرض را بحسب تشبيه نهند چنان كه داء الاسد را داء الاسد گويا سبب آنكه اين مرض در اين حيوان بسيار واقع مىشود كه او را بسبب حرارت مزاج اخلاط بدن او مىسوزد و سودا مىشود و موى او ريخته مىشود و در او حدت و سقوط اطراف پديد مىشود يا آنكه غلبه مرض بر صاحب اين مرض مثل غلبه اسد باشد بر صاحب خود يا آنكه صاحب اين مرض را خوى اين حيوان پديد مىشود از مثل نكزج وجه و خبث نفس و بحهء صوت در دارة حلق و بوى بد از دهن و مثل داء الثعلب كه مرض روباه بود و او را ريختن مو بسيار واقع مىشود و مثل داء الحيه كه تقشر جلد بود و اين مرض در حيه بسيار پديد مىشود پس چون آدمى را ازين نوع مرض پيدا مىشود و آن را تشبيه به حال آن حيوان نام كرده نام مرض آن حيوان را به آن مرض نهند چنان كه معلوم شد ديگر اسماء مرض را بحسب سبب نام نهند چنان كه گويند الماليخوليا از براى آنكه سبب آن مرض خلط اسود بود و ماالخوليا نام خلط اسود باشد و الا اصل مرض تغير ظنون باشد و فكر از مجار طبيعى يا نام مرض را باسم شخص نهند كه اول حدوث آن مرض در ان شخص شده باشد چنان كه گويند قرحه طبلانسيه باسم شخص كه اول درين قرحه خبيثه افتاده بود يا آنكه منسوب سازند به بلدى كه آن مرض در ان بلد بسيار واقع شود چنان كه گوى بثره بلحيه كه آن بثره در ان ديار بسيار واقع مىشود يا آنكه منسوب بود به مردى كه در انجا بان مرض مشهور بود مثل خيرونى كه آن مردى بوده است كه علاج قرحه خيرونى را نيكو مىكرده است پس نام آن قرحه را به او منسوب ساختند و گفتند قرحه خيرونيه يا اسماى مرض را بحسب جوهر و ماهيت آن گويند و ذات آن مثل ورم و تپ و جالينوس مىگويد كه بعضى از امراض ظاهر بوده و آن را بحس توان دانستن و بعضى ديگر در باطن بود اما وقوف بحقيقت آن سهل و آسان باشد مثل اوجاع معده و ورم كه ديده شود و بانكه مدرك باشد بحدس و تخمين چنان كه آفاتى كه عارض مجارى بول مىشود با مجارى مراره با مجارى طحال با گرده يا ماساريقا ديگر بدانكه امراض بر دو قسم بود يكى امراض خاصى و ديگر امراض شركى و عضوى كه موجب شركت مىشود يا مجاور بود از عضو ديگر كه آن در جار او بود مثل سر و چشم و گوش و بينى و پس گوش و زير گلو يا آنكه ميان آن دو عضو ربطى بود از خادمى و مخدومى چون عصب با دماغ و دماغ با عصب و شريان با دل و دل با شريان و رگ با جگر و جگر با رگ و پستان با رحم و رحم بايشان كه ربط ميان پستان و رحم بسبب عصبى باشد كه متصل باشد به هر دو هم در رحم و هم در پستان يا مبدأ فعل او بود چون ريه با دل و حجاب با ريه و آلت تنفس با دل يا آنكه در طريق او بود چنان كه بيخ ران ورم كند بواسطه جراحتى كه در قدم يا در ساق بود و ماده به آن منصب شود بواسطه ضعف آن عضو مجروح ماده متوجه شود باسافل چون در راه به بيخ ران رساند و در آنجا لحمى باشد غددى كه قبول آن ماده مىكند بيخ ران متورم مىشود ديگر سبب شركت يكى از ان مساست بود چون معده با دماغ كه از معده بخار مىرود و بسبب ضعف معده و مرض آن سر مريض مىشود و ديگر منصب اعضاى رئيسه مثل معاطف ثلاثه از مثل پس گوش دماغ را و بيخ ران جگر را و زير بغل دل را و شركت ميان رحم و پستان بعروق بود همچنانكه ميان معده و دماغ بعصبى باشند كه بهر دو متصلاند يا بسببى كه واسطه بود